-"-"-> Rahaaaai...Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ











































Rahaaaai...Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

آسمآن ک ِ نشد ! چرآ درختـ نبآشم ! وقتی تو در من این همه پرنده ای ! ذهنم پـر از لآنه ـهـآییستـ ک ِ برآی تـو سآخته اَم (: دلـگرمی ـهـآااآی تـو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ بـآل ـهآااآی مـنند

عمریست گم شده ام

در خلـوت مبـهم سـکوت...

ستاره ها خاموشند

انعکاس صدای پای آمدنت بعید ...

میـدانـم !

نمی آیی ...

و سکوت، میلغزد از سرانگشت خیالم اینک که تندیس نگاهم آبی ست...و زمان مهتابی... 

نوشتهـ شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٢:٤٩ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

                از امشب خوابهایم برای تو
                از این پس با چــشم های باز میــخوابم
                از اینجا به بعد
                دنیا زیر قدم هایم تمام میشود
                و تو از دو چشم باز
                تمام خوابهایم را خواهی دید....


نوشتهـ شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

خدایا !  آتــش مقــدس شـــک را آن چــنان در من بیـــفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

و آنـگاه از پـــس توده ی این خاکســتر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

...

خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است...

...

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم...

...

خدایا ! به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر...

...

خدایا ! مرا همواره آگاه و هشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی با فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم...

 

خدایا...!

 


.: ادآمـهـ مطلَبــــ ـــ ــ ـ
نوشتهـ شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٥٩ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

 

چشمانت در کهکشـان جاریست

و شاعری منجم

هر شب اشکهای تورا رصد میکند...

ماه من !

تو خسته ای...

از سایه ای که هر شب

 بر دیواره ی تیره ی خویش می خزد!

از عبــور شبــکوچه هــای ســرد احســاس

وقتـی پلـک می بنــدی بر ابر و خـاک

چشمانت!

خوابگاه خیس ترین کلمات میشود...

و تنها!

سهم من از تو

یک مشت آسمان است!

ماه من!

وقتی  در نگاهـت پاییز اخم میشـود

تمام دلم برگ میریزد!

...

ماه من!

برخوابم بتاب

که شب شده ام بی مهتاب!

یکباره بتاب!

بتاب

تا خدایم به خواب عشق آید...بیتاب بیتاب! 

نوشتهـ شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٢٧ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

چه ساده حرف میشود دلم
فقط نگاه کن...

دلِ شکسته ی مرا
بیا و رو به راه کن
بیا و وا‍‍ژه های نا امیدِ غم گرفته را
به چند خطِ روشن ِ امید
روسیاه کن
بیا خدا
بیا ببین
که غنچه کرده باورم
برای باورِ دلم
تو فکرِ سرپناه کن...

چه زود میرسد به تو
تمام قصه ها
خـــدا...
برای ماندنت بیا
و قصد سال و ماه کن
بمان که گم نگردد این
امید خسـته پای من
سـتاره ای به راهِ من
نشانِ راه و چــاه کن

چه ساده حرف میشود دلم
بیا نگاه کن
دلِ شکسته ی مــرا
تو باز روبه راه کن

...

سلام ای عشق پنهان من
سلام ای عهد و پیمـان من
بیا
که در انتظارت
برگ های پاییز از دوریت جان می سپارند
و من...
مانده ام تنها
درخیال ناطق شب
در کوچه های دلواپسی
بیا تا بخندند
گل های یاس و اطلسی
ولی بغضی است که امانم نمی دهد
ازرده ام از دنیا
از تمام بودن ها ونبودن ها
جا مانده ام تنها
با کوله بار خستگی
طاقتی ندارد از دوریت
این قلب ساده شکستنی
پس بیا...

                                                                               ازطرف یکی از از دوستای خوبمچشمک

نوشتهـ شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |


تو می روی ز پیش من

مــی روی و دور مــی شوی

می روی و چشم های من منتظر بهـراه جـاده ها

می روی و من دلم بی تـاب تمام لحظه ها


برو عزیز من برو

سفر به خیر

 ولی...

ولی هیچ فکر کرده ای

بعد از این دل شکسـته ام چــه می کــند؟

 ز دوریت دل غمیده ام چه میکند؟


عزیز من برو ولی بدان

خاطـــره نرفتنــی است

 خاطـــره همیـــشه ماندنی است


تو می روی ولی بدان که تا ابد

تا رســیدن ســتاره ها به آســـمان

         تا انتهای کوچه های بـی امان         

             تاغروب بی طلـوع روزها             

از دلم ســــفر نمی کنی، نمــــی روی

 نه عزیزمن...!

 تو هرگز از این دلم نمــی روی

 

 

با تمبر می چسبم به تو به نامه هایم

به انـتظار پستچــی در صندوق پســت

دیگر نپرس از حال و روز چشـــــم هایـم

وقتی دلیل گریه هایـــم رفتن توســـــت
...
 
تو می روی و خواب هایم مثل گنجــــشک

پر می کشند ازچشم های خیس و دلخور

من را احاطــــه می کند این شــــهر متروک

در مشـــت های مــــرده اش آجــر به آجــر
...

باید به دستت می رسیــــدم...دیـــر یا زود

این زندگـــــــی را توی پاکـــت مـــی گذارم

تا می زنــــــم خود را میـــان نامه هـــــایم

تا می کـنم با دوری ات...با انتــــــــــظارم!


نوشتهـ شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٦:٤٦ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

بگو ســـــیب
لبخند بزن...

همیــــــن
و بازپس بگیر
همه‌ی حق ِ جاذبه‌ را
از زمین...

 

 من به ســـیبی خوشــــنودم و به بوییــــــدن یک بوته ی بابونـــــــه ،من به یـــــــک آینـــــــه یک بستگـــی پاک قناعــــــــت دارم

نوشتهـ شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٦:٠٤ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

من از صبوری تو لبریزم
و اشکهایی که رود میــشوند!
در پناه گونه های مضطربم
خود گواه ماجراست

امروز!
از دیار فاصله ها
چشم های بیقراری بدرقه کردند
پروانه ها ی خزان زده و گلهای پژمرده را
که بیوه های صبور
دردهای
مبهم اند

اما!
تو خود نشانه ای که آن دیار بداند
آبشار را هراسی نیست
از ارتفاع
و آینه را از شکستن!
در ازدحام کوچه ی غریب...

صدای سکوت آنجاست:
آنجا
که رهـــا کرد
تلخ تلخ!!
مهمانهای خاک خورده اش را

واندیشه اش چنان بود
 که پروانه ها
با بالهای خط خطی شده در خزان ، از لذت پرواز بی خبرند
اما...؟

همین تو را بس
که سایه میشناسدت و قلمی ساده
که وصل می کند تو را
از هجوم تمام نامهربانی ها!!
به خودت!
       به...خدا ...  
   

نوشتهـ شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ۸:۳٩ ‎ب.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

 

در این بی کس سـرای تنــگ و وحشت زا

 

دمی از عشــق میخوانم  

گهی از او همی نالم

 

گهی بر دل ، گهی بر سنگ بی مهری

 

شباهنگام میکوبم !

 

همی از غصه لبریزم    نمی رقصد خیــال من     نمی خندد لبان من

 

بیا ای یار دیرینم  

بیا ای چشمه ی زیبای رویایی

 

بیا و بر کن از این دل ردای شوم تنهایی

   

نوشتهـ شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:۳٠ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

 

تیره گشت است و شباهنگ به آواز بلند

در دل تاریکی

سوی تنـــــهایی یک باغ مرا می خوانــد

و چه اندازه پیامش روشن

و صدایش شفاف

که در این تاریکی

جرعه ای نور به ابعاد وجودم تاباند

در من اما متـــراکم شده است

حس یک خانه متروک در آغاز تگرگ

حاصل سایه یک آینه اندوه برآیینه شب

 

مرغ شب آگاه است

که چه اندازه طلوع خورشید

پشــت اندیشـه شـب می مانـد

و نمی داند که، روز و شب حاصل یک قانون است

یا نمی دانم من، که شب از حادثه بودن خود غمگین است

 

بانگ شب می میرد

باز مانده است مرا پای ز رفتن شاید

دست سنگین تعلق بسته است

راه بر حادثه فرداها

 

باز باید گشت

دست خواهش، هوس چیدن سیبی دارد

آدم از خنده حوا  سُر خورد

و من از ایمانم، به توالی عددهای صحیح

نوشتهـ شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٢٦ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

 

آسمان می خواهد که ببارد

آرامش در کمین است

خلوت کنون را

روح پیوسته در هراس دلهره ای شگرف

و تو باز هــــر روز با مـــن بیـــــــگانه تر !

ضربان ثانیه به انتها ی سکوت نزدیک

مدام تنیدن هزار تار شک

بر این ذهن متروک

و تو باز هر روز با من بیگانه تر !

تلاشی پر از حسرت نیافتن

عشقی مملو از هوس

و آخــــرین رمق جان

در سیلاب واژه ها

 

وتو باز هر روز با من بیگانه تر!

 

نوشتهـ شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٢٢ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |


گلدان

تابوت کوچکی است

که رویای خدا شدن را از درخت می گیرد

نه چون درخت اسیر در خاک

اندیشه ام را خواهم کاشت

در ذهن کوچه ای

که کودکانش

پاک در خاک بزرگ خواهند شد


شاید

آغاز یک درخت باشد

روزی که گلدانها به مرگ محکوم میشوند!
 

  

نوشتهـ شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٢٠ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |

 

من در آستان چشمان تو تمام دلم را باختم
بی آنکه تو بدانــی

 و چه حقیـــرانه و مبهـــوت ، به چشمانت خیره شدم 
 شاید راز نگاه گنگم را بفهمی
اما افسوس
....
حالا که گاه گاهی ، فرسنگ ها از من دور می شوی

چه ملتمســانه دیدارت را
آرزو می کنم...

نوشتهـ شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ | ساعتــ ٩:٠۸ ‎ق.ظ | توسطـ رهــــــآااآیـیـــــــــ | لـمس بودنتـــــ ـــ ــ ـ() |
.: مطالبـــــــ پیشینـــــــ :.
 



 
Design By : رهـآااآ˙´*•.¸¸.