ماه من!

 

چشمانت در کهکشـان جاریست

و شاعری منجم

هر شب اشکهای تورا رصد میکند...

ماه من !

تو خسته ای...

از سایه ای که هر شب

 بر دیواره ی تیره ی خویش می خزد!

از عبــور شبــکوچه هــای ســرد احســاس

وقتـی پلـک می بنــدی بر ابر و خـاک

چشمانت!

خوابگاه خیس ترین کلمات میشود...

و تنها!

سهم من از تو

یک مشت آسمان است!

ماه من!

وقتی  در نگاهـت پاییز اخم میشـود

تمام دلم برگ میریزد!

...

ماه من!

برخوابم بتاب

که شب شده ام بی مهتاب!

یکباره بتاب!

بتاب

تا خدایم به خواب عشق آید...بیتاب بیتاب! 

/ 0 نظر / 17 بازدید