شباهنگ..

 

تیره گشت است و شباهنگ به آواز بلند

در دل تاریکی

سوی تنـــــهایی یک باغ مرا می خوانــد

و چه اندازه پیامش روشن

و صدایش شفاف

که در این تاریکی

جرعه ای نور به ابعاد وجودم تاباند

در من اما متـــراکم شده است

حس یک خانه متروک در آغاز تگرگ

حاصل سایه یک آینه اندوه برآیینه شب

 

مرغ شب آگاه است

که چه اندازه طلوع خورشید

پشــت اندیشـه شـب می مانـد

و نمی داند که، روز و شب حاصل یک قانون است

یا نمی دانم من، که شب از حادثه بودن خود غمگین است

 

بانگ شب می میرد

باز مانده است مرا پای ز رفتن شاید

دست سنگین تعلق بسته است

راه بر حادثه فرداها

 

باز باید گشت

دست خواهش، هوس چیدن سیبی دارد

آدم از خنده حوا  سُر خورد

و من از ایمانم، به توالی عددهای صحیح

/ 0 نظر / 9 بازدید