زمان سکون نیست

آســــــمان بی نهــــایت اســـــت

هستی بی نهایت است

و تو نیز هم...

 محدود کردن بی نهایت در یک قفس 

در  یک بودن

جنایتی نابخشودنی !

جاری باش چون سلول های بدون مرز

ساری باش همچون عطر ساقه های تازه چیده !

آنچنان کودک باش که بی پروا بپری میان گودال های پر از باران

سرخوش انگشـتان  خود را فرو کن میان گل !

دشــتی بســــاز به وســـعت قلــــــبت

آسمانی بساز به وسعت روحت

بگذار خورشید زندگی میان آسمان روحت  طلوع کند

و با سـتارگان  هم بازی شــود

بازی زندگی ! 

زمـان ســکون و اسـارت نیــست

زمـــان رهـــایی اســت

رها شدن از بندها

بیکران شدن

بی انتها،

تا بسرایی قصه یکی بود و یکی نبود

آغاز دفتری شوی پر شور

پر اشـــــتیاق

پر عشق،

 عشقی که درون تـو زیر خاکستر بایــدها و نبایــد ها پنهـــان شده

دمی بلند و گرم، شعله ور می سازد اشتیاق خفته را

 دوباره بنوش خاک را

بچــش پوست درخـــت را

ببلـع شـکفـــتن شــــقایــق را

حل شو، مــحو شو در تنفس هستی

تا ریه های زندگـی با تو آغاز کند تنفس بودن را

...

برگرفته از وبلاگ پرنده ی آتش

/ 0 نظر / 9 بازدید