دنیآی سیآه!

 . . .

 اینها را به نیت آن ننوشته ‏ام که کسی بخواند، و بر من رحمت آورد !

بلکه نوشته ‏ام که قلب آتشینم را تسکین دهم، و آتشفشان درونم را "آرام" کنم . . .

اینها را ننوشته ‏ام که بر کسی منت بگذارم، بلکه نوشته‏ ها بر من منت گذاشته ‏اند و درد درونم را تقبل کرده‏ اند !

"اینجا" ، قلب می‏سوزد ، اشک می‏جوشد ، وجود خاکستر می‏شود ، و احساس سخن می‏گوید !

اینجا، کسی چیزی نمی‏خواهد، "انتظاری ندارد" ، ادعایی نمی‏کند !!

فریادی از سینه‏ای پر درد به آسمان طنین‏ انداخته و سایه ‏ای کم‏رنگ از آن فریادها بر این صفحات نقش بسته است.

. . .   "چه خوش است"  . . .  ؛ از همه قید و بند اسارت حیات ، آزاد شدن . . .

" جایی که دیگر انسان مصلحتی ندارد تا حقیقت را برای آن فدا کند " ،

دیگر از کسی واهمه نمی‏کند تاحق را کتمان نماید . . . !

آنجا، حق و عدل، همچون خورشید می‏تابد !

و همه قدرت‏ها، و حتی قداست‏ها فرو می‏ریزند،

و . . . هیچکس جز خدا  - فقط خدا - سلطنت نخواهد داشت . . .

خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم !

. . . "خوش دارم که مجهول و گمنام بمانم" . . .  هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد . . . !

هیچ‏کس ، راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، . . . " جز خدا "

خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم . . .

و  فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم،

و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم،

و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش،

با تاروپود وجودم بازی کند . . .

اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید،

غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد !

و من، دیوانه ‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند !

و در عالم آرامش، از کهکشان‏ها بگذرم . خوش دارم که در نیمه ‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم،

با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم،

آرام‏ آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم،

"محو عالم بی‏نهایت شوم" . . .

 

              از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم . . .

 

                   م: منتخبی از کتاب «بینش و نیایش»  دکتر چمــــران 

          . . .  

          دیروز دلگیر بودم و امروز آرام میشم!

          چه دنیای سیاهی ست وقتی آدم هایشان جای کلاغ هآ را می گیرند،

          دنیا هم نآچارستــ خود را لآبه لآی سیآهی شآن استتآر کند!

          اما "تو" کجآ و دنیآی پریشآن کلاغ هآی سیآه کجآ ؟ !!!

          همآن بهتر که درگیر حادثه ای شوم بمانند . . .

          وقتی رویای بارانی نگاهت را نمی فهمند!

                                                                   

پ ن 1 : سلآمـ! بغض کلمآت رآ ببخش . . . ؛ همین که تو نگآهم کنی برآیم کافیست " ... "

پ ن 2 : ببخشین آپم طولآنی شد! (تلآفی چند مآهی که نبودمـ!) ؛ و باز هم معذرتـــ! که نتونستمـ این مدتــ بهتون سر بزنمــ!

پ ن 3 : ممنونمـ از همراه هآی همیشگیه وبم :)  . . . میآم پیشتون :) . . .

دل نوشت : خدآیـــــآااآ هوآمونو داری ! ؟? !

/ 0 نظر / 11 بازدید